اینجا ستاره ها همه خاموشند اینجا فرشته ها همه گریانند
زنان مترو خواب زنان مترو بيدار زنان مترو غمگين زنان مترو خوشحال زنان مترو خسته زنان مترو تنها زنان مترو پنگوئن زنان مترو كانگرو زنان مترو پير زنان مترو جوان زنان مترو نشسته زنان مترو آويزان زنان مترو فروشنده زنان مترو خريدار زنان مترو زشت زنان مترو زيبا .... دنیا رو به بدی است
من رو به خوبی رفتم . . . . . چشمانت را دیدم!
من سكوتم! يك سكوت سرد!
سكوتي كه از ژرفاي بي توجهي هاي ولنگار زاده شدم و در اعماق تلخ تنهايي فرو رفته ام ! گاهي براي دلخوشكنك صداي باد مي شوم! و خود را در خود ميشكنم.من سكوتم ! سكوتي پر از توقع هاي بيجا. پر از علائم نارضايتي در خود. پر از فريادم.دلم ميخواهد در آلونك خويش بمانم و بيرون نيايم . ديگر هيچ توقعي ندارم...هيچچراغي نمي خواهم و گلي مصنوعي با بوي پلاستيك بازيافت شده كه حتي تيغ هايش بي غيرتند... وهم معرفت كريه اس ام اسي را...و ابراز احساساتي كامنت گونه....حرفهاي قشنگتان به درد عمه هايتان مي خورد...من يك سكوت موهومي هستم جزيي از يك عدد مختلط... سردم به سردي صفر مطلق!من سكوتم ... يك سكوت لجوج. كه از گذشته هاي دور تا به اكنون به ارث رسيده ام ...زمستان ۸۷ یکسال بزرگتر شدم! تولدم مبارک!!!! حکایت ما هم شده حکایت پیر مرد و پسر و خر پیر.
که این سه در راهی با هم می رفتند و هر کس در راه به انها چیزی میگفت. یکی میگفت چرا پسر سوار خر شده . دیگری میگفت چرا پیرمرد. و دیگری میگفت چرا هر دو سوار حیوان زبانبسته اند . و در نهایت خر سوار پیرمرد و پسر شد!!!! شب دراز است و قلندر بیدار
توی تحولات جدیدی از زندگی ام!!! همه چیز واسم تازگی داره! خونه جدید . زندگی جدید ! روش جدید!
مواظب ويروس ها،کرمها، شته ها، آدم خوارها و ... باشيد... به قول شاعر :پشه از شب زنده داري خون مردم مي مکد ....
در فتنه ها همچون شتر دو ساله باش نه پشتی دارد که سواری دهد و نه پستانی که اورا بدوشند! میگه:
دیگی که برای من نجوشد سر سگ در ان بجوشد! من میمیرم تو میمیری همه میمیرند.......
ولی مرگ را حتی اگر بمیریم هم باور نداریم دیشب به گورستان سفر کردیم....من و بابا! همه جا تاریک بود هیچ صدایی نبود جز اینکه گاهگاهی کلاغی اظهار فضل مینمود... و خش خشی سکوتی وهم آمیز. چقدر آرام خفته اند کسانیکه روزی مثل من زنده بوده اند!!! من و بابا بهم ریخته ایم حسابی! جاهای خچ و خوف زیاد می رویم و نمی ترسیم چون با هم ایم! دیروز که از سر کار بر میگشتم نزدیکیهای کالج زنگ زدم به بابا و با هم توافق کردیم که به قبرستان برویم. جلوی در متروی امام حسین قرار گذاشتیم و پایین رفتیم... هوا داشت کم کم تاریک میشد. وقتی که رسیدیم کاملا تاریک بود .هیچ چراغی هم در بهشت زهرا روشن نبود هیچ چراغی! بالاخره هر کس تو زندگیش یکبار هم که شده یه وجب خاک از آن خودش داره مگه اینکه خیلی دیگه بدشانس باشه که بسوزه یا هر بلایی که جسمش متلاشی بشه که البته باز فرقی نداره... آی آدما تا زنده این بزنید خراب کنید ویرونه کنید همدیگرو نابود کنید که دیگه ممکنه چنین فرصتی گیرتون نیاد ها! همدیگرو ترور شخصیتی کنید خورد کنید مچاله کنید بندازین زیر پاهاتون له کنید له کنید له کنید... هیچی وجود نداره بعدش هیچی. باد میکنیم میترکیم کرم میذاریم له میشیم! خاک میشیم !مچاله میشیم!بوی گند میگیریم! پس اینهمه ادعا واسه چیه ؟ نمی دونم! واقعا نمی دونم! |